دانشجوی روان شناسی و محصل نویسندگی
سنگریزه های ذهن ما

سنگریزه های ذهن ما

یادداشت سه

عصر آخرین روز مرداد ماه بود.

من خوشحال بودم چرا که همیشه برایم آمدن شهریور مساوی با سر رسیدن روزهای خنک تر است و از این نوع هوا لذت می‌برم؛ به همین خاطر به قصد پیاده روی بیرون رفتم تا چند قدمی با خودم خلوت کنم و اگر مجالش پیدا شد سری به کتابفروشی محبوبم بزنم.

کفشم چندان مناسب قدم زدن نبود اما سعی کردم تمرکزم را از آن بردارم و به راه رفتن ادامه دهم. اواسط مسیر بودم که احساس کردم چند سنگریزه به داخل کفش رفته اند و اذیتم می‌کنند. ایستادم، کفشم را یک بار سر و ته کردم و دوباره به راه افتادم با این تفاوت که حالا حالم بهتر شده بود. در ادامه ی راه به فکر فرو رفتم و سوال جالبی در ذهنم شکل گرفت.

آیا می‌توان فکرهای منفی را که هر روز با خودمان حمل می‌کنیم به همین سنگریزه های کفش تشبیه کرد؟

فکر کردن جزء جدایی ناپذیری از زندگی ما انسان ها است و لحظه ای متوقف نمی‌شود. از آن ثانیه ای که چشمانمان را باز می‌کنیم و بیداری شروع می‌شود جریان افکار در ذهنمان سرازیر می‌شوند. شاید بتوان گفت که بیش از هر کسی با خودمان و در ذهنمان گفت و گو می‌کنیم. یک مکالمه ی یک طرفه که ندای درون ذهن ماست و می‌تواند مثبت یا منفی باشد. این ندا روی احساس و واکنش ما نسبت به اتفاقات تاثیر به سزایی می‌گذارد.

برخی از مقاله های روان شناسی می‌نویسند که طرز گفتگوی والدین با ما، در آینده روی نحوه ی گفتگوی ما با خودمان تاثیر می‌گذارد. اما حقیقت ماجرا این است که هر چقدر والدینی منتقد یا مهربان و دلسوز داشتیم این خودمان هستیم که می‌توانیم ماجرا را تغییر دهیم. شاید آنها روی ما تاثیر گذاشته باشند اما در نهایت خودمان تعیین کننده ی محتوای این گفت وگوها هستیم.

خبر خوب این که ما می‌توانیم گفت و گوهای منفی ذهنی خود را مدیریت کنیم و آن ها را به واگویه هایی مثبت و سازنده تبدیل کنیم.

قدم اول این که آن ها را بپذیریم و بدانیم که نسبت به آنها می‌توانیم آگاهی پیدا کنیم.

به فکر کنترل آن ها نباشید چون باعث می‌شود مثل فکر نکردن به یک فیل صورتی مدام به آن فکر کنید و قدرت بیش تری پیدا کنند. به جای کنترل کردن نسبت به آن هشیار باشید و در عوض کار خودتان را بکنید.

روی افکارتان اسم بگذارید و ببینید که جزو کدام خطاهای شناختی هستند؟

( اگر در مورد خطاهای شناختی چیزی نمی‌دانید زمان خوبی است که کمی در مورد آنها در کتاب‌ها و اینترنت جستجو کنید و آگاهی کسب کنید.)

فکر می‌کنید احمق و دست و پا چلفتی هستید؟

به خودتان می‌گویید که دوست داشتنی نیستید و دیگران فقط تحملتان می‌کنند؟

می‌گویید نمی‌توانم در جمع صحبت کنم؟

خب…

فکر کنید که دارای این قابلیت هستید که افکار را مانند دامبلدور در فیلم هری پاتر با عصایی از ذهنتان بیرون بکشید و جلوی چشمانتان نگه دارید.

آن ها را چه شکلی می‌بینید؟

مانند یک کلاغ؟ طوطی ای که مدام همان حرف هایی که روزی شنیده است تکرار می‌کند؟

شاید هم آنها را رادیویی می‌دانید که نمی‌توانید آن را خاموش کنید و از دستش نفسی بکشید.

به هر شکل و نوعی که می‌خواهید آن را مجسم کنید و متوجه اثر آسیب زایش شوید.

حال نوبت سوال پرسیدن است.

از خودتان بپرسید که تا به حال که این حرف‌های منفی را به خودم زدم چه تغییری در زندگی من رخ داد و فایده‌ ی آنها چه بود؟

سوالاتتان را تغییر دهید و به جای دیدن مشکلات به فکر یافتن راه حل ها و استفاده از امکانات کنونی خود باشید. این جا مرور کردن موهبت ها و توانمندی هایتان و لیست کردن تمام کارهای مثبتی که تا به حال کرده اید بسیار کمک کننده است.

واقعیت ماجرا این است که تغییر راحت نیست و زمان می‌‌برد اما اگر از امروز دست از سر این فکرها بردارید و کفش ذهنتان را برای افتادن سنگریزه‌ها سر و ته کنید، سال بعد کجا خواهید بود؟

یآینده

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.