یک هفته فرصت

یک هفته فرصت

یک.

تا فردا بهت فرصت میدم. پول رو آوردی دم مغازه که هیچ، اما اگر نیاوردی با شر خر طرفی.
این را گفت و رفت. مرد پاهایش سست شد و همان جا بر زمین نشست. دستش را داخل جیبش برد، سیگاری آتش زد، دودش را محکم داد بیرون و به خاکسترهای سیگاری که بر زمین می ریخت نگاه کرد .شب بود و زن و بچه هایش خواب بودند، در را  بست و به راه افتاد تا قدم بزند، فکر ها دست از سرش بر نمی داشتند.۶ ماه پیش بود که پسر ۴ ساله اش از بالکن طبقه ی اول به پایین پرتو ضربه مغزی شد. پولِ بیمارستان و جراحی را نداشت و به همین خاطر از اصغر گردن کلفت پول را  به شرط پس دادن با سودش قرض کرد. در یک مکانیکی کارمی کرد و درآمد چندانی نداشت و حالا فقط تا فردا وقت داشت که قرضش را پس بدهد.
راه می رفت و در تاریکی شب به ستاره های آسمان می نگریست، نفس عمیقی کشید و دست هایش را ها کرد که گرم شوند. از خرابه های دور، نور آتش روی دیوار خانه ی مقابلش می رقصید. نزدیک آنجا شد و دید که یک بی خانمان کنار آتش خوابیده است، دستانش را به گرمی آتش نزدیک کرد، مرد بی خانمان بر روی یک موکت کهنه وسایلش را گذاشته بود؛ کیف، کبریت، گاز پیکنیکی و شلواری نخ نما. مرد باز سیگاری آتش زد، از صدای فندک، مرد بی خانمان از خواب پرید و با تعجب به مرد نگاه کرد و گفت: چی میخوای اینجا؟
مرد گفت: بذار کمی بمونم تا گرم شم، بعدش خودم میرم.
مرد بی خانمان نگاهی به او انداخت و گفت: معتادی؟ بی خانمانی؟
مرد سر تکان داد.
-پس اینجا چی کار میکنی این وقت شب؟
+تو خودت اینجا چی کار میکنی؟
مرد بی خانمان آهی کشید و گفت:من یه روزگاری خونه و زن و بچه و تن سالم داشتم، نه که بگم بدبختیِ من تقصیر دیگرانه، نه، خودم مقصرم اما دیگران هم‌… بی خیال. از این زندگی نکبت بارم چی میخوای بدونی؟ مگه فرقی هم می کنه به تو بگم یا نگم؟
مرد که احساس نزدیکی با مرد بی خانمان کرده بود، دلش خواست که درد و دل کند اما لب فرو بست و فقط پّکی به سیگارش زد و رفت.
صدای جیرجیرک ها شب را پر کرده بود، از کوچه های تاریک رد شد و عکس ماه را در چاله ای پر از آب دید، در چاله قدم گذاشت و عکسِ ماه لرزید. دلش نمی خواست به خانه برگردد، فقط می خواست به جایی برود که دستِ هیچ کس به او نرسد. از زندگی و از این همه دویدن و به هیچ چیز نرسیدن خسته شده بود. از نوجوانی مشغولِ کار بود و به هر کاری هم دست زده بود؛ نجاری، مکانیکی، بنایی و خیلی کارهای ریز و درشت دیگر. اما در هیچ یک از این حیطه ها نتوانسته بود استاد شود و فقط برای یک لقمه نان از شاخه ای به شاخه ی دیگر پریده بود. از کودکی در گوشش خوانده بودند که نانِ حلال سر سفره بیاور! نمازت قضا نشود! و او به تمام این اصول و عقاید پایبند بود اما حالا بعد از ۳۰ سال زندگی داشت به همه چیز شک می کرد، به این که این همه ماشین گران قیمتی که در خیابان این وقت شب ویراژ می دهند، همه از پول حلال به دست آمده اند؟ مگر نه این که خدا حواسش به بنده هایش هست، مگر نه این که عادل است؟ پس چرا قیمتِ غذایِ سگِ به اصطلاح لاکچری ها از قیمت غذایِ یک وعده ی آن ها بیشتر بود؟ چرا او زمانی که کودک ِ بیچاره اش در تخت بیمارستان افتاده بود و برای خرج بیمارستان به هر کس و ناکسی رو انداخت هیچ کس به دادش نرسید و این یک عمر نانِ حلال خوردن به کمکش نیامد؟
سرگرمِ کلنجار رفتن با این فکر ها بود که خودش را جلوی خانه شان پیدا کرد، کلید انداخت و داخل شد، از پله ها بالا رفت و به در ورودی خانه رسید، نمی دانست داخل شود یا برگردد. بالاخره برگشت تا بیرون برود که درِ خانه باز شد و شادی، همسرش، با چشمانِ قرمز و زیر چشمی گود افتاده صدا زد: امیر!
برگشت و گفت: چرا تا حالا نخوابیدی؟
شادی در را کامل باز کرد و با صدایی آرام که بچه ها بلند نشوند
گفت: بیا تو، معلومه کجایی؟
امیر کفش هایش را درآورد و داخل شد، شادی چراغِ آشپزخانه را روشن کرد و گفت: آب میخوری؟
گفت: نه، و پاکت سیگارش را روی میز انداخت.
شادی درِ یخچال را بست و به پاکت سیگار نگاه کرد و گفت: باز که سیگار کشیدن رو شروع کردی، مگه قول نداده بودی که نکشی. ببینم چیزی شده؟
امیر روی صندلی نشست و سرش را بینِ دستانش گرفت و گفت: بدبخت شدیم شادی، بدبخت شدیم.
شادی آرام جلوی پایش زانو زد و گفت: چی شده امیر؟ به من بگو! شاید بتونم کمکت کنم.
امیر سرش را بالا آورد و به چشمانِ عسلی شادی نگریست و زیر لب گفت: اگر منو زندان بندازن، تو و بچه ها چی کار می کنین؟
-چیکار کردی مگه؟
+بدهکارم، به خاطر امیر علی پول نزول کردم. فکر می کنی پول بیمارستان و جراحیش رو از کجا گیر آوردم؟
-من یه مقدار طلا دارم اونا رو بفروشیم؟
+دیگه همینم مونده که به طلاهای تو دست بزنیم.
شادی با نگرانی به زمین چشم دوخت و گفت: پس میگی چیکار کنم؟ بشینم و نابود شدن زندگیم رو ببینم؟ میشه غرورت رو کنار بذاری و به فروش طلاها فکر کنی؟
امیر لبِ پایینش را جوید و گفت: مسئله غرورِ من نیست. پولی که بدهکارم خیلی بیشتر از طلاهای توعه!
شادی گفت:چرا زودتر بهم نگفتی؟ تو این ۶ ماه نتونستی پولو جور کنی نه؟
امیر که از سوال و جواب های شادی خسته شده بود با بی حوصلگی جواب داد: هر روز و هر شب به فکرش بودم، به هر دری زدم، نشد و بعد مشت محکمی به زانویش زد.
شادی گفت: نکن امیر! این کارا رو با خودت نکن! درست میشه یعتی درستش می کنیم. خدا بزرگه. شاید فردا تونستی ازش وقت بیشتری بگیری.
امیر که نمی خواست او را بیشتر از این نگران کند لبخند کم رنگی زد و گفت: آره، خدا بزرگه. بریم بخوابیم، داره صبح میشه.

دو.


اضطراب رو به رو شدن با شرخر نمی گذاشت که امیر بخوابد، کابوس می دید و تنش عرق کرده بود،به آرامی از تخت بلند شد و سری به اتاق بچه ها زد؛ در آرامش خوابیده بودند،صورت معصوم امیر علی روزهای سختی را به یادش آورد.روزی که به او خبر دادند که او از بالکن پایین افتاده است،روزی که دکتر به آن ها خبر داد که ضربه مغزی شده است و شاید امیدی نباشد،همه ی  این ها مثل فیلمی  از جلوی چشمانش گذشتند و او خدا را شکر کرد که حال پسرش بهبود یافته است.
نزدیک صبح بود و پرنده ها  بر روی درختان در تاریکی سپیده دم با خدا راز و نیاز می کردند،وضو گرفت و سجاده اش را باز کرد.بوی خوش یاس هایی که شادی در سجاده اش گذاشته بود مستش کرد،دو رکعت نماز خواند و برای خرید نان تازه به بیرون رفت،به یاد بی خانمانی که دیشب با او  هم صحبت شده بود افتاد و یک نان هم برای او خرید.به سمت خرابه ها رفت و دید که مرد بی خانمان بر روی گاز پیکنیکی مشغول تخم مرغ شکستن در ظرفی کهنه است،به او سلامی داد و نان را به سمت او گرفت.مرد بی خانمان که معلوم بود لز این کار او خوشش نیامده است گفت:من گدا نیستم.چرا این کار و می کنی؟ امیر گفت:بگیر!میدونم گدا نیستی،ازت خوشم اومده،احساس می کنم که می تونم باهات هم ذات پنداری کنم.دیشب داستان زندگیت رو نگفتی،راستش رو بخوای من هم وضعیت خوبی ندارم و اگر خدا باهام یاری نکنه شاید به حال و روز تو بیافتم.
مرد بی خانمان فقط سکوت کرده بود و گوش می داد و با قاشقش تخم مرغ را در ظرف هم می زد.بعد از مدتی گفت:حالا از من چی میخوای؟به درد و دل هات گوش کنم؟
امیر که انتظار لحن نه چندان صمیمی مرد بی خانمان را داشت و خودش هم از این صمیمیت ناگهانی اش با او شوکه شده بود بدون فکر کردن گفت:اگر بدهکار باشی و فقط تا آخر امروز وقت داشته باشی تا پول رو پس بدی و نتونی هم این کار بکنی چه میکنی؟
مرد بی خانمان پوزخندی زد و گفت:میرم میمیرم.
امیر تاملی کرد و در ذهنش گفت:کاش می توانستم برم بمیرم،کاش راحت می شدم اما بعد از من خانواده ام چه می شوند؟
او که احساس کرد مرد بی خانمان او را به سخره گرفته است و مایل نیست که گفت و گو را ادامه بدهد، نان را بر روی صندلی ای که رویش نشسته بود گذاشت و خداحافظی کرد و رفت.

سه.


وقتی به خانه رسید شادی بیدار بود و میز صبحانه را چیده بود.امیر دستانش  را شست و پای میز صبحانه نشست.حرفی داشت که نمی دانست چگونه به زنش بگوید، زنی که از اول زندگی مشترکشان با تمام نداری او ساخته بود و حالا این حقش نبود که زندگی ای به این پر استرسی داشته باشد.
شادی چایش را در سکوت هم می زد، امیر لب باز کرد و گفت:شادی من یک فکری کردم، بیا بریم روستای پدری ام زندگی کنیم،من در مزرعه ی پدرم مشغول می شوم،از صفر شروع می کنم،اصلا هر کاری که تو بخوای،ولی بیا بریم،پول رهن  خونه رو زودتر از موعد از صاحبخونه می گیریم و بلند می شیم،طلاهای تو هم میفروشیم،من هم از اصغر گردن کلفت به هر طریقی که میشه وقت می گیرم،فقط بیا بریم،این شهر به ما نیومده!
شادی فقط با سر موافقت کرد. امیر علی و آزاده از خواب بیدار شدند و مامان و باباگویان به طرف آن ها آمدند،امیر و شادی به سمت آن ها برگشتد و آغوششان را باز کردند.شادی،امیرعلی و امیر،آزاده را در آغوش گرفتند، در آن لحظه بوی تن امیرعلی و موهای نرم آزاده،تنها چیزهایی بودند که  می توانستند لحظه ای ذهن آن ها را از بدهکاری و فقر نجات دهند.

چهار.


امیر، رد خونی را که از بینی به سمت دهانش جاری بود و مزه ی خون را  احساس کرد.
شر خر او را به سینه ی دیوار چسبانده بود و داد میزد که: مرد ناحسابی! فکر کردی که من روی گنج نشستم؟کسی که خربزه میخوره باید پای لرزش هم بشینه،مگه نمیدونستی که فقط تا امروز وقت داری؟چی با خودت فکر کردی که میگی یه هفته دیگه هم وقت میخوام؟
امیر ناله کنان گفت: فقط یک هفته.قول میدم پول رو تمام و کمال بیارم پیشتون،بهم اعتماد کن،تو رو به جون هر کی دوست داری منو جلوی زن و بچه م خوار و ذلیل نکن.ندارم .
شرخر مشت محکمی به شکم امیر زد و گفت:به جهنم که نداری من باید جور تو رو بکشم؟
امیر بر روی زمین افتاد و از درد به خودش پیچید،می توانست مورچه ای که غذایی را به خانه اش می برد ببیند، درمانده بود و از این که  انقدر به همچین آدمی التماس کرده بود از خودش بدش می آمد اما به خاطر بچه هایش آخرین ذره ی غرورش را کنار گذاشت و پای شر خر را گرفت و گفت:التماست می کنم.
شر خر با بی رحمی لگد محکمی به صورتش زد و امیر دستانش را بر روی صورت خونی اش گرفت.درد تا مغز استخوانش را فرا گرفته بود.

پنج.

باد در درختان بلند تبریزی می پیچید و آفتاب مستقیم بر سر امیر می تابید و بسیار سوزان بود.عرق ها از پیشانی اش سرازیر بودند و او به سختی با گاو آهن مشغول شخم زدن زمین بود. امسال زمین سبز و پر محصول بود و فصل برداشت سر رسیده بود.
صدایی از دور شنید که نام او را صدا می زد.شادی غذایش را آورده بود.
با هم سمت  یکی از درختانی که سایه اش بر زمین پهن شده بود رفتند و سفره را پهن کردند و به غذا خوردن مشغول شدتد.
امیر به شادی در حالی که لبخند از لبانش نمی افتاد نگاه می کرد.آن ها با هم توانسته بودند  بعد از آن همه سختی از پس مشکلات بر بیایند و حالا در آرامش و آسایش در کنار هم بودند و این تنها چیزی بود که امیر آن را با دل و جان آرزو می کرد، رها بودن، برای خود زندگی کردن و در کنار او بودن. در دلش خدا را شکر کرد و آخرین لقمه ی غذا را جوید.
بوی خوشی در هوا پراکنده بود و پرنده ای در آسمان آبی پرواز می کرد. پروازی به سبکبالی روح امیر و شادی.

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *