شکافتن های لاک های تنهایی/  پاشو و کاری کن!

شکافتن های لاک های تنهایی/ پاشو و کاری کن!

دغدغه ی امروزم

دوره هایی در زندگی همه ی ما هست که نمی‌خواهیم کسی از کارهایی که به صورت روزمره انجام می‌دهیم سر در بیاورد. لاک پشت می‌شویم و در لاک تنهایی خودمان فرو می‌رویم. نه حوصله ی شنیدن اخبار از زندگی آدم های دور و نزدیک زندگیمان را داریم و نه دوست داریم خبری از زندگیمان به بیرون درز پیدا کند.

اما بعضی ها گستاخ اند، چیزی به نام حریم شخصی نمی‌فهمند و لاکمان را می‌شکافند تا از درون آن چیزی بیرون بکشند.

هنوز من هم متوجه نشده ام که این کار چه فایده ای برایشان دارد!

شاید بیکارند و دنبال سرگرمی می‌گردند شاید هم فکر می‌کنند که زندگی یک مسابقه است و باید از حال و احوال رقبایشان آگاه باشند تا ببینند در این بازی جلو هستند یا عقب.

کاش آدم ها به خط قرمزی که دورمان می‌کشیم بیش‌تر توجه می‌کردند و احترام می‌گذاشتند؛

این‌گونه روابط رنگ و بوی سالم تری به خود می‌گرفت و انقدر دوری و دلخوری پیش نمی‌آمد.

پانوشتی بر تکه ای از یک کتاب

  امروز از الیزابت گیلبرت در کتاب جادوی بزرگ این جملات را خواندم:

 « از طریق خلق کردن صرف یک چیز، حالا هر چیزی، باید کاری بیرون داد که با شکوه، ازلی یا مهم باشد. اما اگر قرار است چیزی بیرون بدهید، این کار را با نهایت تلاش و توانایی های خودتان انجام دهید و همین طور معتدل و معقول باقی بمانید. به هر حال صاحب ذهنی  خلاق بودن مثل داشتن یک سگِ گله ی اسکاتلندی به عنوان حیوان خانگی است. این سگ باید کار کند، وگرنه یاغی و مشکل زا می‌شود. به ذهنتان کاری برای انجام بدهید، وگرنه خودش کاری برای انجام پیدا می‌کند و ممکن است شما از آن کار خوشتان نیاید.»

روزهایی در زندگی هست که کل روزم به بطالت می‌گذرد و وقتی شب گزارشی از کارهای روزم را در ذهن خود دوره می‌کنم دستاورد چندان خوشایندی پیدا نمی‌کنم.  به خودم می‌آیم و می‌بینم ‍ذهنم چون اسبی وحشی فرار کرده و منی که سوارکار آن اسب بودم عنان اسب از دستم گریخته است و خونین بر زمینِ خاکی افسردگی افتاده ام. در این زمان هاست که سرزنش کل وجودم را پر می‌کند. ترجیح می‌دهم بقیه ی روز را هم هیچ کاری نکنم و روی زمین دراز بکشم. فکر ها زنبور می‌شوند و به ذهنم هجوم می‌آوردند و من تنها یک حربه برای رهایی از دست آنها دارم و آن حربه این فکر است:

« پاشو و یک کاری بکن!»

 معمولا این کاری که در جمله ی بالا گفتم را برای خودم سخت نمی‌کنم.

تمیز کردن روی میز، جاروکشی اتاق، نوشتن چند خط در دفتر یادداشتی که دوست دارم یا رنگ کردن ماندالا.

این ها گوشه ای از کارهایی ست که برای راه انداختن خودم استفاده می‌کنم و اغلب هم انرژی دوباره را به من برمیگردانند.

دوست ندارم کهاین را بگویم اما چاره ای نیست!

گاهی تنبلی بر ما پیروز می‌شود ولی شکست یک قانون  دارد که اگر آن را بلد باشی می‌توانی بازی را به نفع خودت تغییر دهی:

«شکست را بپذیر ! برای خودت دل بسوزان و از وضعیت اسفباری که در زندگی ات ساخته شده به هر نحوی که بلدی بیرون بیا!»

به همین کوتاهی ، به همین سادگی، به همین خوشمزگی.

جرعه ای شعر بنوش!

آهسته
آرام، دست‌ات را بر من بگذار
و همچون روزگارت
مرا سخت مفشار
که در میان انگشتان‌ات درهم می‌شکنم
بیش از این نزدیک میا
بیش از این دور مرو.

غاده السمان

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *