اولین یادداشت سال

اولین یادداشت سال

دغدغه ی امروزم

چند ساعتی از شروع سال جدید می‌گذرد.

همهمه ها و بدوبدوهای دم عید تمام شده است و هر یک از اعضای خانواده آرام گرفته و به خلوت خودشان پناه برده اند.

پنجره ام باز است و نسیم خنکی می‌وزد. آسمان آبی ست و چهچهه ی پرندگان ،بهار را به اتاقم می‌پاشد.

گهگاه صدای حرف زدن همسایه ها با بستگانشان به گوشم می‌رسد. تبریک های عیدی که رد و بدل می‌شود و مردمانی که به یک باره با هم مهربان تر شده اند.

هر سال، در نوروز، برای هم آرزوهای خوب می‌کنیم، دفترهایمان را باز می‌کنیم و با قدرت از اهدافمان می‌نویسیم اما این روابط مهرآمیز و انگیزه های دمدمی مزاجانه بعد از چند ماهی تغییر می‌کنند و سست می‌شوند.

با خودم فکر می‌کنم کاش در طول سال هم امید و شورِ نو شدنِ دم عید را با خودمان حفظ می‌کردیم؛

کاش این سنتِ به یاد دوست و آشنا افتادن در تمام روزهای سال که آدم ها از تنهایی و تاریکی به تنهایی ها و تاریکی های بیشتر پناه می‌برند هم بود و حس مهم بودن را در آنها زنده می‌کرد.

کاش در طول سال هم به جای رخت تیره، رخت و لباس شاد بر تن مردممان می‌دیدیم و روحیه مان بهتر می‌شد.

راستی…

کلمه ی امسالم را دیروز انتخاب کردم و قصد ندارم که تغییرش دهم: «قول»

کلمه ی عجیبی ست نه؟ حداقل برای من که موضوعات متعددی را تداعی می‌کند و به نظرم حوزه ی گسترده ایست که می‌توان یک سال تمام از جنبه های مختلف به آن اندیشید، در مورد آن خواند، نوشت و مهم تر از همه در درون خود نهادینه کرد.

شما هم به کلمه ی امسالتان فکر کرده اید؟ می‌دانید که قرار است یک سال تمام زندگیتان را بر دور چه محوری بسازید و  یا برای تغییر عادت های نامناسب چه واژه ای را سرلوحه ی امسالتان قرار دهید؟

پیشنهاد می‌کنم که وقت بگذارید و به آن فکر کنید چرا که کلمات قدرتی فراتر از آنچه فکر می‌کنیم دارند.

 دیدید چه شد؟

یادم رفت اول متن بگویم.

سال جدید مبارک:))

نامه ی امروز

 نامه ای برای نویسنده ی محبوبم


آقای شاملوی عزیز سلام.
شما مرا نمی‌شناسید اما من شیفته ی آثار شما هستم.
اگر بگویم در موردتان زیاد می‌دانم یا تمام بیوگرافی زندگیتان را خوانده ام و مستندهایی که در موردتان ساخته اند را دیده ام، کذبی بیش نیست.
آشنایی من با شما به سال های اول دانشگاهم برمی‌گردد. در دفتری واقع در پاگرد طبقه ی اول دنشکده که انجمن اسلامی نام داشت.
من هیچ وقت سیاسی نبودم و نخواهم بود و رفت و آمدم به آن اتاق به خاطر دو چیز بود:
دوستانِ صمیمی ام و دورهمی های شعرخوانی.
دقیقا نمی‌دانم زمانِ برگریزان پاییز بود یا باد و بوران زمستان، شاید هم شکوفه بارانِ بهار بود و این حافظه ی ضعیف من باز یاری نمی‌کند اما قطعا روز زیبایی بوده که من نام احمد شاملو ، در یکی از همین شعرخوانی های انجمن، به گوشم خورده و از خوانش شعرهایتان لذت برده ام.
البته حتما در کتاب های فارسی مدرسه و زنگ های ادبیات اسمتان را شنیده بودم اما شنیدن داریم تا شنیدن. اجبار یادگیری دوران مدرسه کجا و تشنه ی بیشتر یاد گرفتن ادبیات در دوران دانشگاه کجا؟
آن روزها عاشق بودم و غمگین. صمیمی ترین دوستم عاشق شما بود و هنوز هم هست و من فهمیدم که آیدایی در زندگیتان داشتید که عاشقانه برایش شعر می‌گفتید و راستش چقدر به محبوبتان حسودی ام می‌شد! حسادتی که هنوز هم ادامه دارد.
راستی راه و روشتان را در پیش گرفتم آقای شاملو!
تفرج در دنیای کلمات جادویی برای بیرون کشیدن افکار در هم ریخته ام.
هر چند که هنوز اول راهم و اندر خم یک کوچه ام اما دوست دارم بدانید که شما و تمام شاعرها و نویسندگانی که آثارشان را از زمانی که خودم را شناختم، خواندم پیامبران منید و به معجزات کلماتتان ایمان دارم.

دوستتان دارم و از شما به خاطر تمام لحظاتی که دلم می‌گرفت و در قعر چاه سیاه زندگی سقوط می‌کردم و به شعرهای شما پناه می‌آوردم سپاسگزارم.

شاگردتان سمانه حکمت.

نقل قول روز

نگاهتان را بر روی هدف متمرکز کنید، نه بر روی چیزهایی که موجب هراستان می‌شود.

آنتونی رابینز

یک جرعه شعر بنوش!

بیا تا قدر یک دیگر بدانیم

که تا ناگه ز یک دیگر نمانیم

چو مؤمن آینه مؤمن یقین شد

چرا با آینه ما روگرانیم

کریمان جان فدای دوست کردند

سگی بگذار ما هم مردمانیم

فسون قل اعوذ و قل هو الله

چرا در عشق همدیگر نخوانیم

غرض‌ها تیره دارد دوستی را

غرض‌ها را چرا از دل نرانیم

گهی خوشدل شوی از من که میرم

چرا مرده پرست و خصم جانیم

چو بعد از مرگ خواهی آشتی کرد

همه عمر از غمت در امتحانیم

کنون پندار مردم آشتی کن

که در تسلیم ما چون مردگانیم

چو بر گورم بخواهی بوسه دادن

رخم را بوسه ده کاکنون همانیم

خمش کن مرده وار ای دل ازیرا

به هستی متهم ما زین زبانیم

مولانا

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *