فقط کافی ست خودت باشی!

فقط کافی ست خودت باشی!

دغدغه ی امروزم

مشغول رسیدگی به برنامه هایم بودم که چشمم به تقویم امسال افتاد.

راستش را بخواهید تقویم امسالم را خیلی دوست دارم و به نظرم خیلی خاص است. تم آن سبک های ادبی ست. در هر صفحه از نویسنده ای نقل قولی آورده است و پشت آن صفحه یک سبک ادبی را توضیح داده است اما قسمت بامزه و نمکی تقویمم فضایی ست که برای لیست کردن کتاب های هر ماه اختصاص داده شده است و شما را به کتابخوانی تشویق می‌کند. در آخر هر ماه هم دو کتاب پیشنهاد کرده است که بخش مورد علاقه ی من است.

 اما اینجا نیامده ام تا به خاطر تقویمم فخر فروشی کنم. دلیل نوشتنم  دیدن جمله ای از ویرجینیا وولف بر روی تقویم بود که جرقه ی نوشته ی امروز را در ذهنم انداخت.

«نه لازم است شتاب کنی و نه سعی کنی بدرخشی، فقط کافی ست خودت باشی.»

توصیه ی مفیدی برای مسیر زندگی ست.مگر نه؟

بگذارید از خودم شروع کنم. من تا قبل از رفتن به دانشگاهم به زندگی به چشم یک مسابقه ی دو ماراتن نگاه می‌کردم که فقط باید در آن بدوم و عجله کنم تا برنده شوم. شاگرد اول کلاس بودن این فکر را در ذهنم انداخته بود که باید کامل باشم و در تمام جنبه های زندگی بدرخشم. وقتی کنکورم را دادم و اولین سیلی را از زندگی خوردم فهمیدم که چقدر نسبت به خودم بی اعتنا بودم. ازآن به بعد بود که یاد گرفتم سرمایه گذاری روی یک جنبه از توانایی های روحی بدترین اشتباهی ست که می‌توانم در حق خودم و فرزندانم کنم.

شناخت خودمان و دنیایی که در آن زندگی می‌کنیم مهم ترین وظیفه ی ما در عمریست که بهمان هدیه شده است و چه بسیار آدم هایی که از این وظیفه ی خطیر غافل اند.

کافی ست خودمان باشیم. به همین راحتی. اما قبل از آن لازم است که این خود را بشناسیم، جای ضعف ها و زخم هایش را بدانیم و از قدرت هایش آگاه شویم. اینجاست که زندگی تازه شروع می‌شود. تنها کافی ست که خوش قول بمانیم  و به برنامه ریزی هایی که می‌کنیم پایبند شویم این گونه است که خودمان را بیش تر  دوست داریم و اعتماد به نفسمان بالا می‌رود.

در آخر دوست دارم یادآوری کنم که از بودن آنچه که هستید شرمسار نباشید و باور کنید که خداوند هر یک از ما را با جادوهایی آفریده است که اگر آنها را کشف کنیم می‌توانیم الهام بخش زندگی خود و دیگران باشیم.

یک جرعه شعر بنوش!

در ژرف تو
آینه‌ای‌ست
که قفس‌ها را انعکاس می‌دهد
و دستان تو محلولی‌ست
که انجماد روز را
در حوضچه‌ی شب غرق می‌کند
ای صمیمی
دیگر زندگی را نمی‌توان
در فرو مردن یک برگ
یا شکفتن یک گل
یا پریدن یک پرنده دید
ما در حجم کوچک خود رسوب می‌کنیم

آیا شود که باز درختان جوانی را
در راستای خیابان
پرورش دهیم
و صندوق‌های زرد پست
سنگین
ز غمنامه‌های زمانه نباشند؟
در سرزمینی که عشق آهنی‌ست
انتظار معجزه را بعید می‌دانم
پرندگان همه خیس‌اند
و گفت‌وگویی از پریدن نیست
در سرزمین ما
پرندگان همه خیس‌اند
در سرزمینی که عشق کاغذی است
انتظار معجزه را بعید می‌دانم…

خسرو گلسرخی

2 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *