آیا به چیزی که خلق می‌کنی افتخار می‌کنی؟

آیا به چیزی که خلق می‌کنی افتخار می‌کنی؟

دغدغه ی امروزم

یکی از کارهایی که در دوران قرنطینه ی کرونایی و خانه نشینی ها انجام دادم و پر از بالا و پایین رفتن های عاطفی برای من شد، شرکت در کلاس مربیگری اوریگامی کودکان بود.

اوایل فکر می‌کردم یک دوره ی سه ماهه ی ساده است و فوقش قرار است چند شکل یاد بگیرم و تا بزنم ؛ اما هر چه جلوتر می‌رفت به سختگیری معلمم و زمان بر بودن تمریناتم بیش تر پی می‌بردم و حتی گاهی به سرم می‌زد که دیگر ادامه ندهم و رهایش کنم.

کلاس بعد از سه ماه تمام شد و در آخرین جلسه مربی از ما خواست که پنج جا کارورزی داشته باشیم تا طرز آموزش به کودکان و چگونگی ارتباط گرفتن با مدیران موسسه ها را تمرین کنیم.

نیازی نیست که بگویم در اولین باری که این خبر را شنیدم چقدر مضطرب و پریشان و درمانده شدم؟ باز هم فکر می‌کردم دیگر این مرحله را نمی‌توانم بگذرانم و مدرکی که قرار بود در آخر دوره به ما بدهند را نمی‌گیرم.

بعد از چند هفته سر و کله زدن با خودم بالاخره اقدامات کوچکی در راستای هدفم انجام دادم و سرانجام از طریق آشنایان گرامی توانستم کارورزی هایم را آغاز کنم.

در دومین کارورزی به سرای محله ای در شرق تهران رفتم. سه تا کودک در سنین مختلف قبلِ از دوازده سالگی در کلاسم حاضر شدند و آموزش را شروع کردم.

با تا زدن شکل های ساده شروع کردم تا دست بچه ها راه بیافتد و اعتماد به نفسشان را به دست بیاورند. اما در این بین از میان سه کودک ، اویی که از همه کوچک تر بود اعتماد به نفس پایین تری داشت؛ به این صورت که هر چه که درست می‌کرد رویش عیبی می‌گذاشت، خط هایی را که تا می‌زد کج می‌خواند و در آخر از شکل هایی که درست می‌کرد راضی نبود.

در ابتدا سعی می‌کردم با اجازه ی خودش به او کمک کنم و به او راه حل می‌دادم تا خط هایش را تمیز تر تا بزند. بعد از درست کردن چندین شکل و دیدن این که ماجرای غر زدن هایش تمامی ندارد، با مهربانی  و شوخی به او گفتم: هر کسی که غر بزند، دماغش چاق می‌شود ها…! سعی می‌کردم تا حواسش را پرت کنم و حتی به جمله ی ناشیانه ی باهات قهر می‌کنم هم متوسل شدم. آخرین جمله ای که توانستم به او بگویم و نمی‌دانم اثرگذار بود یا نه این بود که: به چیزی که درست می‌کنی افتخار کن!

راستش را بخواهید هم خسته بودم و هم نمی‌دانستم در مقابل چنین بچه هایی چه طور باید رفتار کرد. سکوت پیشه کرده بودم و هم زمان با آموزش دادن به همه ی بچه ها در پس زمینه ی ذهنم به این می‌اندیشیدم که شاید به این خاطر نمی‌دانم چه عکس العملی باید از خودم نشان دهم که من آینده ی این بچه بودم.

کارورزی ام تمام شد و خسته و کوفته به خانه برگشتم اما هم چنان ذهنم درگیر آن کودک بود.

اعتماد به نفسی که به طرز فاجعه باری درونش نمی‌دیدم؛ نوازش های روحی ای که با گفتن «نمی‌توانم» از دیگران طلب می‌کرد و ناامیدی و نارضایتی از ثمره ی تا زدن هایش، همه و همه مرا یاد خودم می‌انداخت.

این کارهایی ست که ما به صورت ناخودآگاه در بزرگسالی هم در پیش می‌گیریم. بازی های روانی که با اطرافیانمان شروع می‌کنیم و پایانش به رها شدن توسط آنها ختم می‌شود.

در کودکی تمام حس های منفی را بدون کنترلی بر روی آن ها تجربه می‌کنیم و بیش تر از بزرگسالی تحت کنترل عواطف و هیجاناتمان قرار می‌گیریم. هر چقدر که سنمان بیش تر می‌شود راه حل هایی برای کنترل این فکر های منفی می‌آموزیم اما همچنان درگیرشان هستیم. روی آوردن به انواع تیک های عصبی، پرخوری ها، اعتیادها و عادت های بد از جمله راهکارهای نامناسب برای مقابله با این هیجانات در بزرگسالی ست.

راه حلی برای حل آنها ندارم. چرا که اولا علمش را به درستی یاد نگرفته ام و ادعایی هم ندارم و ثانیا در کتاب های خودیاری و توسعه ی فردی بسیاری از آنها سخن گفته اند.

من فقط چیزی که تجربه کردم را با شما در میان گذاشتم تا شاید دوباره نگاهی به کودک درونتان داشته باشید، ببینید که شبیه کودک داستان من هست یا نه و از خودتان بپرسید که آیا به چیزی که خلق می‌کنید افتخار می‌کنید یا نه؟

جواب این پرسش مشکلات درونی زیادی را برایتان آشکار می‌کند.

نقل قول روز

« زندگی فقط زیستن نیست بلکه خاطراتی ست که هر فرد در ذهن دارد و مهم این است که آن خاطرات را چه طور به یاد می‌آورد تا داستان خود را بازگو کند.»

گابریل گارسیا مارکز

2 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *