زبانِ سرخ

زبانِ سرخ

جرقه ی نوشته ی روز

« اگر مواظب چاک دهانت باشی، پایت در چاله ی زندگی گیر نمی‌کند.»

-یه رازی رو بهت میگم فقط تو رو خدا جایی نگو، پیش خودمون باشه.

 +خیالت جمع بابا! دهن من قرصه قرصه!

مکالمه ی آشنایی ست مگر نه؟

 شما هم پشت دستتان را داغ کرده اید که هیچ رازی را با کسی در میان نگذارید یا هنوز هم در این چاله ی دروغین رازداری می‌افتید؟

من  که خوب نقره داغ شدم.

 خامی کردم و از درونی ترین حس ها و خصوصی ترین اتفاقات زندگی ام با دوستانم صحبت کردم و فردا ها همان حرف بر علیه ام استفاده شد. راست می‌گویند که وقتی از زندگی ات پرده برمی‌داری انگار یک چک سفید امضا به طرف مقابلت می‌دهی که هر وقت خواست از آن استفاده کند.

اصلا چه لزومی دارد که رازی را در مورد خودمان یا حتی دیگری با کسی در میان بگذاریم؟

اگر قرار بر تخلیه ی روانی ست، امن ترین جا صفحه ی سفید کاغذ است. می‌نویسی و می‌نویسی و در آخر هم وقتی تمام درد دل هایت تمام شد آن را پنهان یا پاره می‌کنی و دور می‌اندازی. خیالت هم راحت است که پُتک نمی‌شود و بر سر خودت فرود نمی‌آید.

گاهی هم ذوق داریم که از رویایی که در سرمان می‌پرورانیم با کسی حرف بزنیم.

باز هم به نظرم اشتباه است. چون یا رویایمان را می‌دزدند که البته اگر در راهمان مصمم باشیم ما را از دزدی چه باک؟

و یا دلسردمان می‌کنند.

 نود درصد آدم ها از موفقیتمان خوشحال نمی‌شوند باور کنید! شاید فکر کنید که خیلی بدبینانه حرف می‌زنم اما چیزیست که به شخصه در زندگی ام تجربه کرده ام و همین تجربه به من می‌گوید جدای از بلاها و آسیب هایی که از جانب دیگران سر آیده هایمان می‌آید، با گفتنشان انرژی و انگیزه ی خودمان هم برای رسیدن بهشان کم می‌شود.

پس  بر روی کاغذ بنویس، خط بزن، تکه تکه کن اما مواظب حرف هایت باش و سنجیده صحبت کن که وقتی حرف از زبان بیرون آمد تو بنده ی آنی نه او بنده ی تو …

و در آخر این که،

زبان سرخ سر آرزوهای سبزت را دهد بر باد!!!

نقل قول روز

اگر خودت نخواهی، هیچ کسی نمی‌تواند باعث شود احساس حقارت کنی!

النور روزولت

قصه ی روز

 روزنه ی نگاه:

خانمی کودک پنج ساله ی خود را برای خرید کریسمس به خیابان (براد وی) برد. او فکر می‌کرد که پسرک از نماها، تزئینات ویترین ها، موسیقی، اسباب بازی ها و بابانوئل لذت خواهد برد؛ اما به محض این که به آنجا رسیدند، بچه شروع کرد به فریاد و شیون!

مادر با تعجب گفت:

« عزیزم! مشکلی داری؟» و سپس ادامه داد: « اوه، شاید چون بند کفش هایت باز شده…» و خم شد تا آن را گره بزند. همین که کنار فرزندش نشست، سرش را بلند کرد و برای اولین بار، دنیا را از روزنه ی نگاه بچه ی پنج ساله ی خود مشاهده کرد. هیچ چیز معلوم نبود. فقط راهروهای باریکی در میان پاهای مردم که هر منظره ای را سد کرده بود و لنگ های درازی که همدیگر را کنار می‌زدند و به زور راه خود را باز می‌کردند… این نه تنها زیبا نبود، بلکه حتی ترسناک جلوه می‌کرد!

او بلافاصله فرزندش را به خانه برد و با خود عهد کرد که دیگر هرگز تفریح منقوش در ذهن خود را ، به کودکش تحمیل نکند.

از کتاب من منم؟_امیررضا آرمیون

نقاشی روز

Cafe Terrace at Night_Vincent van gogh

شب تابستانی زیبایی بود و این را همه ی مردم شهراعتراف می‌کردند. آسمان چادر تیره اش را بر سطح شهر گسترانده بود و ستاره ها به مانند فرشته هایی که زانو در بغل گرفته اند می‌درخشیدند، به گونه ای که اگر از دور نگاه می‌کردی، فکرمی‌کردی که این ها نه ستاره بلکه بالن های آرزویی هستند که مردم ِ پشتِ پنجره های روشن به هوا کرده اند اما در میان کوچه های پر پیچ و خم و تاریک شهر، این کوچه ای که می‌خواهم در موردش بنویسم روشن ترین و پر جنب و جوش ترین بود و همه به خاطر کافه ی معروفی بود که در این کوچه سکنا گزیده بود.

مردمی که همگی کلاه سیاهی بر سر داشتند، زیر چتر زرد رنگ و بزرگی که به دیوار و پنجره ی بالایی وصل شده بود نشسته بودند و برعکس همه ی کافه هایی که احتمالا قبلا دیده ایم یا خودمان به آنجا رفته ایم، صندلی ها نه روبه روی هم بلکه کنار هم ، پشت میزهای سفید به صورت کاملا دوستانه ای چیده شده بودند و همه با هم گرم صحبت بودند. صندلی های خالی هم انتظار میهمانان خود را می‌کشیدند که هنوز از راه نرسیده بودند. مردم انگار درباره ی یک تحول بزرگی که در حکومت کشورشان رخ داده بود سخن می‌گفتند شاید هم درباره ی فرد مهمی که آن شب در این کافه میهمان بود و بادیگاردش با پاهایی باز و دستانی به پشت قفل کرده دم درایستاده بود، از او محافظت می‌کرد و اجازه نمی‌داد که شخصی مزاحم شده و داخل برود.همهمه ها آنقدر بالا گرفته بود که گارسون با پیشبند سفیدش، سردرگم ایستاده بود و نمی‌دانست که از چه میزی سفارش بگیرد.

پنجره های باز ساختمان بالای کافی شاپ نشان از اتاق های تاریک و خالی داشت و تا به حال برای کسی هم سوال نشده بود که چه کسی در آن جا زندگی می‌کند و صبحش را با دیدن درخت سبز بلندی که قدش به پنجره ی بالایی می‌رسید شروع می‌کند. اما آن تنها درخت این کوچه نبود بلکه درخت کاجی آن طرف خیابان، درست رو به روی کافی شاپ هر روز شاهد رفت و آمدها و گفت و گوهای مردم بود و برگ هایش از نور چراغ های متصل به دیوار کافه روشن شده بود.کنار کاج مغازه ای بود که از پنجره ی آن نردبانی به چشم می خورد.یحتمل آن یک مغازه ی کتاب فروشی ای بود که از پایین تا بالایش را آن قدر کتاب چیده بودند که کتابفروش برای پایین آوردن سفارش مشتری مجبور می‌شد از نربان بالا برود.کسی چه می‌داند از این جا که من می‌بینم چیزی مشخص نیست.شاید هم تنها یک مغازه ی خالی بود که صاحبش می‌خواست با رنگ و نقاشی کردن آن جان دوباره ای به ملکش ببخشد.

کوچه، تنها میزبان مردم نشسته در کافه نبود بلکه مانند تمام کوچه ها عابرانی داشت که با عجله یا قدم زنان به سمت مقصدشان در حال حرکت بودند و فقط لحظه ای از آن کوچه ی سنگفرش شده می‌گذشتند.هیچ کس نمی‌دانست که در ذهن هر کدام از عابران چه می‌گذرد.نه دلقکی که لباس سرتاسری قرمز با پاچه های شلوار گشاد داشت، نه مردی که با کوله پشتی و کیسه ای به دستش جلوتر از همه راه می‌رفت و نه زن و مردی که در کنار هم عاشقانه قدم می زدند. در این میان تنها یک نفر در دنیای کودکانه ی خودش بازی می‌کرد و او همان پسر بچه ای  بود که سنگفرش های خیابان را می‌شمرد و فارغ از اتفاقاتی که در اطرافش می‌افتاد به این فکر می‌کرد که وقتی به خانه برسد، چه شام خوشمزه ای انتظارش را می‌کشد.

جرعه ای شعر بنوش!

تو با کدام زبان صدایم می‌زنی
سکوتِ تو را لمس می‌کنم
به من که نگاه می‌کنی
به لُکنت می افتم
زبان عشق سکوت می‌خواهد
زبان عشق واژه‌ای ندارد
غربت ندارد
حضور تو آشناست
از ابتدای تاریخ بوده است
در همه زمانه‌ها خاطره دارد
تو با کدام زبان سکوت می‌کنی
می‌خواهم زبان تو را بیاموزم

نزار قبانی

2 Comments

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *