از شنبه ی بعد

از شنبه ی بعد

دغدغه امروزم

 ژنرال جرج پتون، فرمانده ی نیروهای آمریکایی در جنگ جهانی دوم می‌گوید:

« نقشه ی آنیِ اجباری بهتر از نقشه ای بی عیب و نقص برای هفته ی آینده است.»

شمارِ شنبه هایی که قرار بود بیاید و برنامه ام را شروع کنم از دستم در رفته است.

شنبه ای که بیاید و صبح بروم  و در پارک نزدیک خانه مان بدوم؛

شنبه ای که بیاید و روزی نیم ساعت کتاب خواندن را  به صورت جدی شروع کنم؛

شنبه ای که بیاید و با پشتکارتر درس بخوانم

و صد ها شنبه ی زندگی من، روزهایی که تلف شدند و وا حسرتا!

اما دیروز تصمیم جالبی گرفتم.

یکی از بلاگرهای اینستاگرامی از زندگی یک نواخت و بی حاصل خود خسته شده بود و به همین خاطر چالشی بیست و یک روزه برای تغییر راه انداخت که روز اول آن همین امروزی ست که این یادداشت را می‌نویسم. قرار است در این بیست و یک روز کتاب بخوانیم، شیرینی بپزیم، به سلامت خود بیش تر توجه کنیم و از این قبیل کارها.

منی که دیروز به دلیل قطعی سایت و تنبلی خودم تمام مدت سرم در گوشی بود، از این چالش به دو دلیل در همان لحظه های اول استقبال کردم.

اولا از این که شروع چالش به صورت کلیشه ای از اول فروردین و سال جدید نبود خوشم آمد و آن را فرصت مناسبی دانستم تا شروع آنی و جنگیدن برای هدفی را در لحظات با قیمانده یاد بگیرم و عادت بدِ حالا بماند برای بعدِ خودم را ترک کنم.

ثانیا همیشه از جنبش گروهی لذت برده ام. جمع شدن کنار یکدیگر برای رسیدن به هدفی.

چه می‎‌‌خواهد با هم درس خواندن در کتابخانه ای  باشد و چه یک چالش کوتاه مدت ساده از راه دور.

دغدغه ی دیگری که این روزها ذهنم را به خود مشغول کرده است و به جنگیدن با مفهوم کمال گرایی اشاره شده در متن بالا بی ربط هم نیست، آسان گرفتن به خود است.

اصلا تا به حال فکر کرده اید که طولانی ترین تشویقی که بابت کاری شده اید چند ثانیه بوده است؟  اشتباه نشود منظورم کار ساده و پیش پا افتاده نیست بلکه کاری ست که ته دل خودتان به انجام آن راضی نبودید و چه بسا برایتان دشوار بوده است اما به خاطر بزرگ بودن آن از منظر نگاه دیگران خودتان را برای انجامش به زحمت انداختید؟

طولانی ترین آفرینی که شنیدید چقدر کشدار و پر از تحسین بود؟

سوال اساسی ترم این است که چرا باید کلا خودمان را برای انجام کارهایی به زحمت بیاندازیم که می‌توان با امکانات پایین تر به درجه ی متوسطی از آن رسید؟

شما را نمی‌دانم اما من با خودم عهد کردم که برای سال جدید واقع بین تر باشم. به این معنا که هدف هایم را متناسب با توانایی آن روزهایم بچینم و به اندازه برایشان تلاش کنم.

 معیاری که برای اندازه ی تلاشم در نظر گرفته ام، میزان انرژی گرفتن از سلامت روح و جسمم است چرا که سلامتی بالاترین نعمت هاست و اگر از دست برود شوق رسیدن به هیچ هدفی نمی‌تواند جای آن را پر کند.

یک جرعه شعر بنوش!

خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند
من روزهای یادهایم را به بادی سرد بسپردم

خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند

ای کوچه های زرنگار آینه گون جهان کودکی!
کو آن برهنه پای کودک
کز خنده هایش، آینه ها، خنده آگین بود؟
کو دستهای چون پرنده های زنده؟
کو باغ های عطرآگین غمی موهوم؟

من اسبهای چوبی خود را به سوی پرتگاهان شفق راندم
دیدم شبانگاهان وحشت را
دیدم که در آنجا
خورشیدهای پشت سر مانده
گرمی ندارند

رضا براهنی

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *