این ماییم که انتخاب می‌کنیم

این ماییم که انتخاب می‌کنیم

جرقه ی نوشته ی روز

«اگر دوستانت عیب و علتی دارند، تقصیر توست که دوستان با عیب و علت داری!»

به دریاچه ای که جلوی دیدم بود خیره شدم. هر دو در سکوت کنار هم نشسته بودیم.

پرسیدم: به نظرت سمانه ی الان با سمانه ای که دوران دانشگاه می‌شناختیش چه فرق هایی کرده؟

گفت: قبلا بیش تر حرف می‌زدی.

گفتم: آره قبول دارم که ساکت تر شدم. همون موقع ها بود که از سه نفر ضربه خوردم و باعث شد حرف هام رو تو ذهن خودم نگه دارم.

گفت: بعضی وقت ها ما تو تله های عاطفی می‌افتیم و این خودمونیم که انتخاب می‌کنیم آدم ها بهمون ضربه بزنن. آخرش هم نقش قربانی می‌گیریم تا حالمون بد نباشه!

سکوت کردم چون حرفش راست بود.

تو ماشین که نشستیم و حرکت کردیم از روابط عجیب و غریب بچه های دانشکده صحبت کردیم.

گفتم: فلانی و فلانی رو یادته؟ اون دو تا اصلا اخلاق هاشون به هم نمی‌خورد. همیشه برام جالب بود که چطور با هم دوست شدن؟

نسبت به من به آن دو نفر نزدیک تر بود پس بهتر می‌توانست نظر دهد.

گفت: رابطه شون بیشتر از عاشق و معشوق، مادر و فرزندی بود. باورت میشه؟

گفتم: امکان نداره. یعنی چطوری؟

گفت: دختره بیشتر نقش مادر و برای پسره بازی می‌کرد. همیشه هم با هم دعوا داشتن ولی دختره از نقشی که به عهده گرفته بود راضی بود که تو رابطه مونده بود دیگه!

به فکر فرو رفتم و دیگر چیزی نگفتم.

فرقی نمی‌کند رابطه مان با اطرافیانمان از چه نوعی باشد، در هر صورت این ماییم که انتخاب می‌کنیم دیگران با ما چه رفتاری داشته باشند. انتخاب هایمان گاهی هشیارانه و گاهی ناهشیار است اما در هر حال از آن رابطه ی چه بسا دردناک لذت می‌بریم که طاقت می‌آوریم و می‌مانیم.

شناخت هر کس از خودش به او کمک می‌کند تا این لذت های خودآزارگرانه را در روحش شناسایی کند، در دام تله های روانی گیر نکند و یک اشتباه را در یک رابطه یا رابطه های متفاوت تکرار نکند.

کمک گرفتن از یک متخصص در شناخت ما نسبت به خودمان بسیار موثر است.

امیدوارم روزی برسد که همه ی مردم کشورم رفتن پیش روان شناس را مثل رفتن نزد پزشک بدانند و از مراجعه به آنها به خاطر دردها و رنج های روحی و روانی خود ابایی نداشته باشند.

نقل قول روز

تفاوت بین انسانی که الان هستید و کسی که قرار هست پنج سال بعد باشید در مردمی است که در این مدت با آن‌ها معاشرت کرده و کتاب‌هایی است که در این زمان مطالعه خواهید کرد.

جان سی مکس

یک جرعه شعر بنوش!

میان من و تو

به همان اندازه فاصله هست

که میان ابرهایی که در آسمان

و انسان هایی که بر زمین سرگردانند

شاید روزی به هم باز رسیم

روزی که من به سان دریایی خشکیدم و

تو چون قایقی فرسوده بر خاک ماندی

هر کس آنچه را که دوست دارد در بند می‌گذارد

 و هر زن مروارید غلتان خود را در زندان صندوقش محبوس می‌دارد

بگذار کسی نداند که

چگونه من به جای بوسیده شدن و نوازش شدن گزیده شدم

بگذار هیچ کس نداند،

هیچ کس

و از میان این همه ی خدایان،

خدایی جز فراموشی،

بر این همه رنج آگاه نگردد

احمد شاملو

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *